|
|
|
|
|
یکی از بزرگان می گوید اما از كجا بايد آغاز كرد دنيا كه چنين گسترده است از سرزميني آغاز خواهم كرد كه بهتر از همه ميشناسم اما سرزمين من نيز بسيار پهناور است بهتر است از شهرم شروع كنم اما شهرم نيز وسيع است بهتر است از خيابانم آغاز كنم. نه: از خانهام. نه: از خانوادهام نه از «خودم» آغاز خواهم كرد. درون توست اگر خلوتي است و انجمني است
|
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی به شهر رسیدم همش این شعر اخوان ثالث رو تو ذهنم مرور می کردم لحظه دیدار نزدیک است .... حس و حال عجیبی داشتم انگار ثانیه ها دیرتر از همیشه می گذشت بالاخره زمان سپری شد از توی بلوار گنبد زرد طلایی رنگش دیده می شد اشک تو چشمانم حلقه زد اونقدر غرق شده بودم که راننده تاکسی گفت خانم رسیدم حرم نمی خواهید پیاده شوید انگار یه دفعه به خودم اومده باشم سریع پیاده شدم اشک روی گونه هام سرازیر می شد انقدر خوشحال بودم که حس می کردم هیچ کس رو نمی بینم با بغضی که تو گلو داشتم سلام کردم گفتم سلام امام رضا بهش گفتم ممنونم که کارت دعوت مرا امضا کردی وقتی وارد حرم شدم با جمعیت زیادی روبرو شدم اصلا فکر نمی کردم با این سردی هوا حرم اینقدر شلوغ باشه چهار پنج ساعت بیشتر وقت نداشتم ولی همین پنج ساعت رو فقط راز و نیاز کردم تا حالا چند بار قسمت شده به زیارت امام رضا برم اما اینبار سفری بسیار معنوی برایم بود امیدوارم برای کسانی که دوست دارند این سفر معنوی نصیبشون بشه شرایط فراهم بشه و بروند موفق باشید |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
لحظه ی دیدار نزدیک است باز من دیوانه ام ، مستم باز می لرزد ، دلم ، دستم باز گویی در جهان دیگری هستم مهدی اخوان ثالث |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
من تو این چند سال عمری که از خدا گرفتم با ادمهای مختلف سرو کار پیدا کردم و دوستان گوناگونی داشته ام یه گروه از دوستانم بودند که فقط ادعای دوستی می نمودند اما من موقع سختی ها با اونها همراه بودم یک گروه دیگه بودند که به ظاهر با تو دوست هستند اما به باطن با تو سر جنگ و ناسازگاری و حسادت دارند شاید به خیلی ها بر بخوره بگن که اینها لیاقت واژه دوست رو ندارند اما من باز هم اونها رو دوست خطاب می کنم چون باعث می شن چیزهای زیادی تو زندگی ام یاد بگیرم و تغییراتی تو خودم ایجاد کنم یه گروه دیگه هستند که واقعا دوست هستند نه از تو توقعی دارند نه کاری ازت می خوان انجام بدی . هدفم از گفتن این حرفها این بود دیروز برام اتفاقی افتاد که در ابتدا بسیار ناراحت شدم اما بعد که با خودم فکر کردم دیدم زندگی داره یه مسیر جدید رو به من نشون می ده و باید از اون استقبال کنم دیروز من کاری جز سکوت نمی تونستم انجام بدم اما تو این راه یک دوست واقعی که مثل همه شاهد دیدن تلاشهای من بود بدون در نظر گرفتن منافع خودش و بدون توجه به اینکه ممکنه از طرف مقابل حرف مخالفی بشنوه حرفی رو زد که باعث شد دوستی و مهربونی اون برای من چندین برابر ثابت بشه. شاید واژه تنها چیزی باشه که در چنته داشته باشم اما همون رو نثارت می کنم و می گویم توران عزیز ازت ممنونم و امیدوارم که همیشه شاد و سربلند باشی |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز برف زیبایی در حال باریدن بود اکثر آدمها آنقدر لباس تنشون پوشیده بودند که مبادا سرما رسوخ کنه اونهایی هم که سوار ماشین بودند شیشه ماشین رو کیپ تا کیپ بالا داده بودند ادمها سریعتر از همیشه حرکت می کردند هر کس می خواست زودتر به مقصد برسه کمتر کسی به اطراف توجه می کرد من هم مثل بقیه ادمها سرم تو گریبانم کرده بودم و از سرما فراری اما یه صحنه توجهم رو جلب کرد مادر و فرزندی رو دیدم تو این هوای سرد یه چادر نازک روی خودشون کشیده و روی زمین خوابیده بودند با دیدن این صحنه تکون خوردم به خودم گفتم کجای کاری چی فکر کردی فکر کردی همه یه جای راحت و گرم و نرم دارند اشک تو چشمام جمع شد سرم رو بلند و به آسمان نگاه کردم گفتم مهربانم تو را سپاس می گویم که برای من مکانی گرم را فراهم نمودی مهربانم این محبتت را به همگان عطا بفرما تصویری که دیدم من رو یاد این شعر مهدی اخوان ثالث انداخت که بخشی از آون رو براتون انتخاب کردم سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط
|
|
||