تبليغاتX
ذهن زیبا
بزرگ بیندیشید حتی زمانی که اوضاع بر وفق مرادتان نیست.
 

بغضی در گلو دارم که اگر سر باز کند

چشمانم بارانی خواهد شد

هر چه علتش را جستجو می کنم

معلولی برایش نمی یابم

خدایا کمکم کن

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

در یک دریاچه کوچک قطره آبی در کنار سایر قطره ها زندگی می کرد یه روز ناگهان بعض ابرها ترکید و باران شروع به باریدن کرد وقتی باران بند اومد دریاچه گفت قطره های قدیمی باید دریاچه رو ترک کنند تا قطره های جدید راحت تر بتونند زندگی کنند پچ پچ عجیبی بین قطره ها شروع شد یه گروه از قطره ها تصمیم گرفتند که خودشون رو به خورشید تسلیم کنند و برگردند پیش مادرشون ابر یه گروه دیگه گفتند ما جذب زمین می شیم

 برخی دیگر خود را به گیاهی درحال رشد سپردند

 چند قطره هم شبنم شدند روی برگ یک گل زیبا

چند قطره هم اشکی شدند بر روی گونه

قطره در حالی که انتخاب مسیر سایر دوستانش رو تماشا می کرد بالاخره تصمیم خودش رو گرفت به دوستاش گفت

 من می رم پیش رود

 سایر قطره بهش گفتند راه سختیه نرو

گفت می دونم

اما من می رم

قطره راه خودش رو شروع کرد

 در بین راه خیلی اذیت شد

اما بالاخره به رود رسید

وقتی به رود پیوست

با صدایی بلند فریاد زد  من به مقصدم رسیدم

قطره ای دیگر صداش رو شنید گفت مقصد؟!

اما اینجا مقصد نیست

اینجا مبدا است

 مقصد دریاست

قطره با خودش فکر کرد اگر اینجا بمونه باز هم قطره های جدید میان و اون رو بیرون می کنند پس باز هم تصمیم گرفت حرکت رو آغاز کرد

 تا اینکه به دریا رسید

 قطره به سایر قطره ها پیوست

و از سکوت و ارامش دریا لذت برد

دیگه هیچ چیز نگرانش نمی کرد

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

عشق سرود زیبایی است که در وجود انسان جاری می گردد

آن زمان که صدای این سرود را شنیدی  از خود بیخود می گردی

لحظه لحظه اوج می گیری 

تا به نور می رسی

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

تو کوچه باغ تنهایی که سرشار از درختهای زیبا بود قدم می زدم آسمون پر رنگ تر از همیشه بود هر چقدر سعی کردم انتهای کوچه رو  ببینم موفق نمی شدم   با خودم فکر کردم انتهای این کوچه به کجا می رسه به یه دشت پر از لاله های سرخ و یا شاید یه دره  یا  دریا  همینطور که قدم می زدم این فکر ها رو با خودم می کردم ممکنه تو این راه  خیلی مشکل پیدا کنم موانع زیادی بر سر راهم به وجود بیاد اما برام مهم نیست چون می خوام به مقصد برسم  هر چقدر راه رو طی می کنم و به انتهای اون نزدیک تر میشم  انتهای کوچه یواش یواش پیدا  می شد به یه دشت بسیار زیبا رسیدم  دشتی  پر از لاله و شقایق که اونجا  لذت زندگی رو بهتر احساس می کردم  وقتی به اون دشت رسیدم معبودم رو صدا زدم  و صدای رسای اون رو بهتر از همیشه  شنیدم

راهی که شما می روید به کجا می رسه  به دریا به کوه به دشت به بیابان به کجا ؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   |