|
|
|
|
|
امروز قطره های باران صورتم رو نوازش می داد زمین به نشانه تشکر از باران فضا را عطر آگین نموده بود آسمون تصمیم گرفت، بوم خودش رو عوض کنه و یه اتود جدید رو از پالت رنگش انتخاب کنه برگها به آسمون حسودی کردند و سعی کردند قطرات بارون رو بیشتر روی خودشون نگه دارند اون برگهایی که یکی یکی از شاخه جدا می شدند و روی زمین می افتادند خیلی خوشحال بودند چون لحظه وصال نزدیک را می دیدند و می دونستند که به زودی بر می گردند پیش مادرشون زمین همه اینها دست به دست هم داده بود تا اون صبح زیبا رو برای من و هزاران آدم شبیه من بسازه اون لحظه یه جمله به ذهنم رسید مهربانم خالقم عزیزم دوستت دارم |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
فصل پاییز بود تو جاده تنهایی داشتم قدم می زدم جاده ای که بارها و بارها تو خیالم حسش کرده بودم الان داشتم به صورت واقعی تجربه اش می کردم وقتی راه می رفتم صدای خش خش برگها گوشم رو نوازش می داد این صدا برام از هر موسیقی دلنشین تر بود هر بار که پام رو از روی زمین بر می داشتم و از دوباره به زمین می ذاشتم انگار این صدای دلنواز هماهنگ تر و هم آگین تر می شد حس عجیبی داشتم نمی دونستم دارم کجا می رم فقط این رو می دونستم که دارم می رم صدای خش خش برگها سکوت اونجا رو می شکست مسیر رو طی می کردم فقط به این فکر می کردم که حتما به یه نقطه ای می رسم و احساسم می گفت اون نقطه بسی زیبا تر وقشتنگ تر از اینجاست و من می رفتم به حسم اعتماد کردم و پاسخی دریافت نمودم یه جایی رسیدم که هزاران رنگ با هم تلفیق شده بود بهترین نقاش عالم هم نمی تونست این رنگها رو به وجود بیاره به احساسم گفتم اینجا کجاست بهم گفت نپرس! چشمات رو ببند و من رو تا می تونی قوی کن چشمهام رو بستم ناگهان حس کردم دارم پرواز می کنم نفس کشیدن برام خیلی راحت تر شده دیگه هیچ غمی ندارم همه وجودم سرشار از عشق شده انگار ذهنم تهی شده بود از هر چیزی به هیچ چیز فکر نمی کردم چشمهام رو باز کردم اطرافم رو بهتر دیدم رنگها رو بهتر شناختم زیبایی ها رو بهتر درک می کردم نمی دونم حس کردم دگرگون شدم ...... |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی می شینی پشت پنجره فقط می تونی نگاه کنی و هیچی نگی . می تونی زل بزنی به خونه ها ... به ماشینا ... به آدما و بچه هاشون ... به کوه و درختا و آسمون و لکه ابرای دودی و ولگردای قد و نیم قد ... به یه چادر گل گلی با زنبیل چاقالو و خستش ... خونسرد و بی هیچ خیالی تو کلت ... خیره شی به مسیر بی هدف ماشینایی که می رن و می رن ... تا برسن به پشت جاده ها ... تا بشن یه لکه ی محو و تیره ی دیگه ... رو چهره ی آسمون اون دوردورا ... می تونی بشی یه سرنشین ... واسه تک تک سواریای آواره و ... خودتم که آواره تر از همشون ... بری پشت نگاه رهگذرا جا خوش کنی ... دست بکشی به دستای خالی و پینه بسته ی گدانی کنار جوب ... یا رو چشمای همیشه خاموش پیرمرد فال فروش که هیچ وقت نفهمیدی غروب که شد ... خونه شو چه جوری پیدا می کنه... قشنگ تر ! ... می تونی بشی خود چشمای شیطون و کنجکاو بچه ها ... به همون شفافی ... همون لطافت ... می تونی جاری شی میون شیهه ی زندگی ... غلت بزنی و با آدماش رو پوست شهر بافته شی ... مثل پیچک پر پشت و سرسبز پشت حیاط ... که یه روز دیدم آغوششو پر کرده از دیوار و ستونای چوبی تاب من ... مثل اون قلبی که تازه می شه و ... می تونه خودشو لابلای اون دلی که واسش عزیزه ... مثل بافتنی من که تو دستای خوشبوی مادربزرگ بلند و بلندتر شده و ... آبی و آبی تر ... حاشیه رفتم ... باید گذشت از ظرافتای قشنگی که تو حاشیه ها منتظرن ... وگرنه مدام دور می شه از شهرم ... خیلی دور ... مثل اون دخترک سبزابی که تنها سهمش از همه بخشندگی لاجوردای دریا ... به جای خنکی بادا و سفیدی موجا و امنیت سایه هاش ... شد یه فاصله ... یه فاصله به وسعت یخ زده ی اون غربتی که معناش واسه سبزابی شد ... نیاز به نوشتن ... ولع فریادی که شاید ... شهرمو می گفتم که باز گم شدم ... زادگاهی که اگه روزی مثل سبزابی ... بگیرنش ازم ... بازم به من تعلق داره ... به من و شعرام ... من و دیوونگیهام ... من و خیالای سبزابی و دورم ... شهر من ... شهری که دودی و شلوغ و پر سر و صداست که پر از ماشین و بوق و گدا و گمشدست ... پرفریاد ... پر پاییز ... پر عطر و نم خاک و خلی و سکر آور باروون ... ایرانم ... قشنگ ترین وجوون ترین گوشه ی این دنیا ... شهر من ... شهر بهار ... شهر عشق ... شهر همهمه ... شهر زندگی ... |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط
|
|
||