تبليغاتX
ذهن زیبا
بزرگ بیندیشید حتی زمانی که اوضاع بر وفق مرادتان نیست.

صبح که از خواب بلند میشم و از خونه بیرون میام مردم رو می بینم که با استرس تمام بدون هیچ آرامشی در حال حرکت هستند این استرس تو مترو بیشتر و بهتر خودش رو نشون می ده موقعی که درب مترو باز میشه همه همدیگر رو هل می دن که شاید بتونند یه صندلی پیدا کنند ممکنه تو این فشار یک نفر زمین بیافته اما دیگران اون رو له می کنند تا بتونند خودشون روی صندلی بنشینند

همه به هم دیگه عیب می کنند چرا اون جوان جای خودش رو به بزرگتر از خودش نداد کسی اون عیب رو تو خودش جستجو نمی کنه دائما در جستجوی یافتن عیب دیگرانه

فکر کنم داریم شبیه ماشین میشم بدون احساس و خودخواه

 همش تو استرسیم

 زودتر تاکسی بگیرم برم خونه ولو شده حق هموطنم رو ضایع کنم

  یه کمی گرانتر این جنس  رو بفروشم بهتره پول بیشتری گیر خودم میاد

 برای اینکه کارش رو درست کنم بهتره اینقدر ازش رشوه بگیرم  اداره که یه حقوق بخور نمیر که بیشتر نمی ده،

دخترم پسرم مبادا خودت رو ناراحت کنی به فلانی سپردم برات یه کار نون و آبدار جور کنه آخه اون تو اون شرکت مدیر عامله حرفش خریدار داره

زیرآب همکارم رو به ناحق می زنم و از همکارم بدی میگم که خودم به یه پست و مقام برسم

و هزار نکته اینچنینی ...

همش با خودم فکر می کنم

آخه چرا ................

چرا...........................................!!!!!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

مدت زیادی از تولد برادر سکی کوچولو نگذشته بود . سکی مدام اصرار می کرد به پدر و مادرش که با نوزاد جدید تنهایش بگذارند
پدر و مادر می ترسیدند سکی هم مثل بیشتر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی کند و بخواهد به او آسیبی برساند . این بود که جوابشان همیشه نه بود . اما در رفتار سکی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم برای تنها ماندن با او روز به روز بیشتر می شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصمیم گرفتند موافقت کنند .
سکی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالای در باز مانده بود و پدر و مادر کنجکاوش می توانستند مخفیانه نگاه کنند و بشنوند . آنها سکی کوچولو را دیدند که آهسته به طرف برادر کوچکترش رفت. صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت : نی نی کوچولو ، به من بگو خدا چه جوریه ؟ من داره یادم میره !

آن میلمن

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

انچه می خوانید سفارش و پند آموزی علی است به فرزند عزیزش حسن

 

هشت چیز از من به خاطر بسپار  که اگر آن را به جای آوردی خسران نبینی

خرد سرآمد هر بی نیازی است بالاترین فقرها، بی خردی است بزرگترین ترسها خود پسندی است گرامی ترین چیزها خوشخویی است

پسرم از دوستی با نادان سخت بپرهیز که او اگر بخواهد بتو سود رساند زیان خواهد رسانید

 از دوستی کردن با بخیل اجتناب کن چون او بهنگام نیازمندی تو خود را کنار کشد

 از دوستی با بدکار دوری کن زیرا بد کار ترا به اندک چیزی می فروشد و

 از دوستی با آنکس که بسیار دروغ می گوید بپرهیز چون او همچون سرابی است که دور را بتو نزدیک و نزدیک را برایت دور می سازد

 

 برگی از کتاب پر بار نهج البلاغه

امیدوارم همه ما با تلاش اخلاق علی حلم علی و دانش علی رو پیدا کنیم

یا علی

موفق باشید

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

سلام دوستان عزیز ببخشید که دیر کردم گرفتار کار و مشغله های کاری شدم

خیلی وقت بود می خواستم یه مطلبی از دکتر بزرگوار و گرانقدر  علی شریعتی تو وبلاگم بذارم که خدا این توفیق رو نصیبم کرد و این مطلب رو تقدیم می کنم به تمام طرافداران آن بزرگوار

می خواستم زندگی کنم راهم را بستند

ستایش کردم، گفتند خرافات است

عاشق شدم گفتند دروغ است

گریستم گفتند بهانه است

خندیدم  گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید می خواهم پیاده شوم

دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   |