تبليغاتX
ذهن زیبا
بزرگ بیندیشید حتی زمانی که اوضاع بر وفق مرادتان نیست.

 

 

امیدوارم سفید بخت شی دخترم  که وقتی وارد خونم می شی انگار خونه من رو روشن می کنی همه غم هام یادم می ره عزیزم تو این چند روز برات دعا کردم که بتونی مرخصی بگیری  و ببینمت، که خدا رو شکر خدا آرزوم رو براورده کرد .

تو راه که اذیت نشدید

من خیلی نگرانتون بودم همش  دعا کردم،  صلوات می فرستادم تا اینکه زنگ خونم رو زدید  با خودم گفتم دیگه خودشونند به سلامت رسیدند.

 

اینا حرفهای مادربزرگمه اون تو یه شهر دیگه زندگی می کنه و به دلیل دور بودن از هم   دیر به دیر بهش سر بزنیم

دیروز به دلیل عارضه قلبی اون رو به تهران  آوردند می تونم بگم تمام خانواده دست به دست هم دادند همه نگرانند دکتر گفته احتمال موفقیت عمل 50 درصد می باشد و بقیه دست خداست.

 

ولی علی رغم نگرانی که داشتم تو دلم این احساس پدرم و سایر عمو هام رو تحسین می کردم چون همیشه در همه حال احترام مادربزرگم رو داشتند و این درس بزرگ و الگوی خوبی برای منه.

دعا می کنم که خدا بهش سلامتی بده و حضور گرمش رو ما در بین خودمون مثل همیشه پر رنگ احساس کنیم.

وجود یک بزرگ در فامیل واقعا نعمته چون  ادمهای بزرگ معمولا  بزرگواری بهمراه میارند  و وجودشون برای همه اعضا تسلی بخشه

امیدوارم خدا مراقب همه پدربزرگها و مادربزرگهای مهربون باشه چون وجود آنها گرمی بخش محیط خانواده است

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

 

دفتر ذهن رو وقتی ورق می زنیم اونقدر توش چیزهای زیادی پیدا میشه که نمی دونی چطوری چه شکلی به  وجود اومدن گاهی اوقات تعجب می کنی اینها اصلا تو ذهن تو بودنددفتر  ذهن من هم 26 ورق داره  که برخی ورقهاش رو براتون تعریف می کنم

 

یادش به خیر

یادمه کلاس اول دبستان بودم ما تو اندیمشک زندگی می کردیم من داشتم از مدرسه بر می گشتم تو خیابون یه دفعه آژیر خطر رو زدند و هواپیماهای عراقی بودند که آسمون شهر رو یه دفعه گرفتند و شروع به بمبارون کردن شهر کردند، من همونجا نشستم و فقط گریه کردم تا یه دفعه دیدم یه اتوبوس کنارمون ایستاد و گفتزود باش سوار شو  اون معلممون بود که این حرف رو بهم زد وقتی سوار شدم رفتم تو بغل معلممون تا تونستم گریه کردم..............

برخی خاطرات  همون موقع تلخند اما  بعدها وقتی یادت می اد برات شیرینند

 یادمه راهنمایی بودم یه روز پدرم بهم گفت برو قبض آب ببر بانک من یه مقدار ترسیدم ولی از ترس درونی که داشتم پدرم رو آگاه نکردم خلاصه قبض رو بردم بریزم بانک اما بعدها وقتی بزرگ شدم پدرم بهم گفت من سایه به سایه تو رو تعقیب می کردم فقط می خواستم یاد بگیری که بتونی تو جامعه رو پای خودت بایستی من از  این موضوع خوشحال شدم

این دفتر همینطوری ورق و ورق خورد تا رسیدم به دوره دانشگاه تو دانشگاه بهترین خاطرات برام رقم خورد با دوستان خیلی خوبی آشنا شدم و تونستم حسابی درس بخونم

 بعد که وارد محیط کارشدم خاطرات جدیدی به اون دفتر اضافه شد اولایی که وارد محیط کار شده بودم  یه خانم مدیرم بود  که بسیار سخت گیر  بود وای از اون مدیرهایی که هی آرزو می کردی خدا کنه امروز نیاد ولی قلبی رئوف داشت بعد مدیرم عوض شد یه آقا به جاش اومد  آقایی مهربون و خوب سال گذشته شاید یکی از بهترین سالهای کارم بود من و دو تا دیگه از دوستام تو یه اتاق بودیم و اتفاقات جالبی می افتادمثلا گاهی اوقات پیش می اومد که افطار سر کا ربمونیم و کلی موضوعات جالب دیگه برای خنده

 بهر حال یکسری خاطرات  همون موقع برات ناراحت کننده  است ولی بعدها وقتی یادت می افته کلی جالب و خنده داره و حکم یه تجربه رو داره

و اما.............

 تجربه ای که خودت بدست آوردی معمولا شرینتره تا تجربه ای که دیگران بهت می گن امیدوارم همیشه از خاطرات بد تو ذهنتون یه خاطره خوب و سازنده  بسازید و کاری کنید تو خاطرات آینده دیگران  هم اثری مثبت داشته باشید

یاد همه اونهایی که خاطراتم رو ساختند به خیر امیدوارم هر جا هستند سلامت و موفق باشند.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

 

 

یکی از دوستان صمیمیم بهم گفت، اینبار که خواستی وبلاگت رو به روز کنی در مورد یه مطلب جالب بنویس،

 گفتم مثلا چه چیزی یا چه مطلبی گفت:

در مورد فال بنویس

چند روز پیش قرار شد منزل یکی از همکارام جمع بشیم و فال بگیریم یکی از از همکارام یکی از دوستاش رو دعوت کرد که برامون فال بگیره تو دلم یه جوری بودم تا حالا فال نگرفته بودم اولین بار بود که این موضوع رو تجربه می کردم جالب اینجا بود تو ذهنم با خودم داشتم کلنجار می رفتم اگر خدا می خواست آینده رو بگه چرا به خودم نگفت

 ولی باز به خودم گفتم

جالبه این کار رو بکن

 بالاخره خانم فالگیره اومد وای وقتی دیدمش یه جوری شدم نمی دونستم بخندم یا دلم به حالش بسوزه فکر کنم وزن این خانم حدود 150 کیلو بود فوق العاده چاق بود وقتی روی مبل نشست حس کردم مبل الان می شکنه من از ترسم که چپه نشم  بیوفتم روی زمین،بلند شدم رفتم رو زمین نشستم  امیدوارم خدا همت بهش بده و لاغر کنه

خلاصه این خانم یه قهوه خوش مزه درست کرد و ریخت تو فنجون وما خوردیم بعد گفت فنجون رو به سمت قلبتون برگردونید

 خدایی نمی دونم این موضوع دیگه چه حکمتی داشت

 این کار رو کردیم و بعد یکی یکی منتظر نشستیم تا نوبتمون بشه نوبت به من رسید من رفتم تو بهم گفت وای عجب فال و بخت خوبی داری سال گذشته سال خوبی برات نبوده همش استرس داشتی ولی امسال سال خیلی خوبیه خلاصه تا اینقدر روز دیگه یه سند رو امضا می کنی این سند رو می خوای امضا کنی احتیاط کن  تو محیط کارت به همه نباید اعتماد کنی و  تو یه سفر خارج از کشور میری و هزار حرف دیگه البته ناگفته نمونه که حرفهایی هم زد که درست بود که مجال گفتن اونها اینجا نیست.

فردای اون روزی که فال گرفتیم من با دوستم یه مقایسه ای راجع به حرفهایی که زده شده بود کردیم دیدم هفتاد درصد حرفاش شبیه به همه و کلی خندیدم

ولی جالب بود

 

ولی به یه نتیجه رسیدم  که هیچ قدرتی بالاتر از قدرت والا و ذات یتنهاهی خداوند زیبا مهربون و عزیز نیست می خواستم بگم بهت خدا جونم خیلی دوست دارم عاشقتم مهربونم................

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   |