|
|
|
|
|
وقتی وارد خونه میشه تو چهره ش یه خستگی خاصی می بینی موهای سپیدش از عرق کاملا خیس شده تو چشماش یه مهربونی می بینی که فقط خاص خودشه نگاهی حاکی از مهربونی و نگرانی بهت می کنه نگاهی که میگه عزیز تر از جانم حاضرم جونم رو به خاطر رفاه تو فدا کنم ازت هیچ انتظاری ندارم فرزندم، به جز صالح بودن تا حالا این جمله رو شنیدین میگن هر پدر و مادری یه بوی خاصی داره و این بو رو برخی از فرزندها کاملا حس می کنند من هم این بو رو که جز نایاب ترین و خوشبوترین عطرهای دنیاست حس می کنم زمانی که تو در خونه حضور داری این حضور به من یه قوت قلب می ده برای ادامه زندگی و مبارزه با اون وقتی نصیحتم می کنی دوست دارم بهت بگم ای کاش می تونستم تو قلبت باشم و یه گوشه از نگرانی که تو به من من داری رو بپوشونم اما حیف و صد حیف..................... که نمی تونم پدرم مادرم با تمام وجودم دوستتون دارم و پدر عزیز ومهربانم که بار مسئولیت ما چین و چروکی بس عمیق بر چهره ات نهاده بر دستان زحمت کشت بوسه می زنم و تو را با تمام وجودم دوست دارم. پدرم روزت مبارک |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام مهربونم خوبی می دونم همیشه به یادمی اما من کمتر به یادتم هر موقع ناراحتم یا برام یه گرفتاری پیش میاد به یادت می افتم واقعیت زندگی من و بقیه ادمها هم اینه مهربونم دلم گرفته دلم از ادمها گرفته هر چند خودم هم جزء همین گروهم مهربونم دلم از دو روئی ادمها گرفته از اینکه به ظاهر دوست صمیمی اما به باطن................ مهربونم دوست دارم ازشون یه سوال بپرسم بپرسم آخه شما تا کی می خواهید به این کار ادامه بدید مگه عمرتون چقدره مگه تا چند ساله دیگه زنده هستید می دونی مهربونم دوست دارم برای این آدمها و برای خودم یه آرزو بکنم آرزو می کنم که دل همه ما رو از عشق لبریز کنی تا بتونیم طعم حضور تو و زیبایی های تو رو احساس کنیم
به قول دکتر شریعتی:
خدایا خدایا به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ
بگذار تا آن را من خود انتخاب کنم اما آنچنان که تو دوست داری چگونه زیستن را به من بیاموز
چگونه مردن را خود خواهم آموخت |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
عشق وقتی این شعر رو می خونم احساس خوبی بهم دست میده احساس زیبایی زمانی که دانشحو بودم به دلیل مقتضیاتی که رشته ام ایجاد می کرد می بایست جهت تحقیق به نقاط مختلف ایران سفر می کردیم خلاصه به دلیل اینکه هم اتاقی های من هر کدوم مربوط به یک شهر ایران بودند به لحاظ مکان هیچ مشکلی نداشتیم یکی از دوستام گرگانی بود تصمیم گرفتیم در مورد فرهنگ ترکمنها کار کنیم بهر حال وسایل رو جمع کردیم و رفتیم به سمت گرگان در قطار با یک آقای فیزیوتراپ آشنا شدیم این اقا دوست من رو به گونه ای دیگر نگاه می کرد نگاهی حاکی از محبت ما تحقیقمون رو در بندر ترکمن انجام دادیم زمان برگشتن باز هم با اون اقا هم کوپه شدیم اون از موضوع تحقیق ما جویا شد ما هم در مورد اون توضیح دادیم کاشف بعمل اومد که این اقا ترکمن است و جهت کار در این شهر زندگی می کنه بهر حال جهت کامل نمودن تحقیق دوست من با این اقا ارتباط برقرار نمود و این اقا زمانی که می خواست عشقش رو به وی بگه یه کتاب به دوست من هدیه داد و این شعر رو بار مارکه برای وی مشخص کرده بود و گفته بود نظرش رو بده و عاشق شدن چه حس زیبایی است.ولی امیدوارم ادمها با یک نگاه عاشق نشن امیدوارم ادمها به خاطر اخلاقیات هم به خاطر رفتار و منش هم همدیگه رو دوست داشته نام شعر : نيلوفر |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
حدود یک ماه بود که گردش و تفریح نرفته بودیم روز جمعه با خواهرم و یکی از دوستام تصمیم گرفتیم بریم پیست چیتگر خلاصه هر کدوممون یه دوچرخه گرفتیم و شروع کردیم به حرکت من بعد از 8 سال سوار دوچرخه شده بودم راستش رو بخواهید یه مقدار می ترسیدم ولی بعد شروع کردم به حرکت اولش خیلی کج و راست می رفتم ولی بعد دیگه به قول معروف فرمون تو دستم اومد تا اینکه تصمیم گرفتیم به دلیل شلوغ بودن پیست بریم توی پیست بانوان که اونجا راحت تر باشیمُ رفتیم تو پیست بانوان با هم شروع به حرکت کردیم یه دفعه همدیگر رو گم کردیم و من تنها شدم داشتم در حال رکاب زدن بودم و از این هوایی که داره به صورتم می خوره احساس لذت می کردم که دو تا دختر جلوی من بودند که داشتند آروم آروم با دوچرخه رکاب می زدند یکی سرعت گرفت ورفت یکی دیگه به همون حالت رکاب میزد اون دختر یه دفعه سرعتش رو کمتراز حد معمول کرد من برای اینکه به اون نخورم و باعث آسیب دیدگی اون نشم چرخ جلوی دوچرخه رو به چرغ عقب دوچرخه اون زدم و باعث شد که از بالای دوچرخه پرت شم پایین فقط وقتی سرم رو بلند کردم دیدم خون است که زمین و دستم رو فرا گرفته دستم رو به سمت دهنم بردم دیدم که دستم پر خون شد یک لحظه حس کردم دنیا داره دور سرم می چرخه خلاصه خودم رو دیدم که روی تخت خوابیده با پای داغون و صورتی ورم کرده صورتم طوری ورم کرده هر کس تو خیابون من رو می بینه می پرسه چی شده گاهی اوقات ادم خسته میشه اینقدر برای دیگران توضیح بده و قصه رو تعریف کنه هدفم از تعریف این حادثه این بود که بگم اون دختری که باعث شد من زمین بخورم حتی یک لحظه هم توقف نکرد ببینه آیا آسیبی به من وارد شده یا نه به راحتی و سادگی رفت……………………………… |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط
|
|
||