|
|
|
|
|
داشتم کتاب جبران خلیل جبران رو می خوندم تو این کتاب یه مطلب جالب دیدم که تصمیم گرفتم وبلاگم رو به روز کنم چون هر موقع مطلب جالبی می بینم ترجیح می دم دیگران هم این مطلب رو بخونند من از نگارش جبران خلیل جبران خیلی خوشم میاد وقتی مطالبش رو می خونم یه جورایی برخی و شاید همه مطالبش برای من آموزنده محسوب میشه عنوان مطلبش در مورد دوست بود ای دوست من ظاهرم چیزی نیست جز لباسی که از نخهای تساهل و نیکی با دقت بافته شده است تا تو را از کوتاهی و غفلت من محافظت کند. و اما آن ذات بزرگ و پنهان که او را من می خوانمش راز ناشناخته ایست که در اعمال درونم جای دارد و کسی جز من آن را درک نتواند کرد و در آنجا برای همیشه ناشناخته و پنهان خواهد ماند. دوست من دوست منُ چون خورشید روز طلوع کند تاریکی شب بر من فرا می رسد با اینحال از پشت حجابهای تاریکم درباره پرتوهای طلایی خورشید سخن می گویم چون در هنگام ظهر بر قله ی کوهها، بر فراز تپه ها به رقص می آید و درهنگام رفص از ظلمات و تاریکی دره ها و دشتها خبر می دهد. دوست من وقتی تو به آسمانت صعود می کنی من به دوزخ خود سرازیر می شوم و با اینکه رود صعب العبوری در میان ما قرار دارد اما یکدیگر را صدا می زنیم و دیگر را دوست خطاب می کنیم من نمی خواهم تو دوزخ مرا ببینی زیرا شعله هایش دیدگانت را می سوزاند و دود آن بینی تو را می آزارد من نمی خواهم تو دوزخ مرا ببینی و بهتر است من در دوزخ خود تنها باشم دوست من تو تنها فردی هستی در خور ستایش،هوشیار و فرزانه هستی بلکه یک فرد کامل به شمار می روی اما من دیوانه ای بیش نیستم که از عالم عجیب و غریب تو دور هستم من دیوانگی خود را از تو مخفی می کنم زیرا دوست دارم در عالم جنون باشم برگرفته از کتاب دیوانه و خدایان زمینی |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
تو این چند روز تعطیلی تصمیم گرفتم پیش یکی از دوستان دوران دانشگاهم که با هم تو خوابگاه هم اتاقی بودیم برم دوستم از دو هفته قبل که فهمیده بود می خوام برم پیشش خیلی خوشحال بود و کلی تدارک دیده بود که کجا بریم و من رو کجاها ببره بلاخره خدا خواست و جور شد من رفتم یکی از شهرهای کوچیک اطرف گرگان شاید بگم برام جا افتاده بود که دیگه مهربونی و صفا و دوستی رو فقط می تونی تو خانواده خودت پیدا کنی دیگه غریبه ها براشو ن اهمیت نداره و اون احساس پاک ایرانی رو از دست دادن ولی من اشتباه می کردم تو این چند روز که اونجا بودم به این نتیجه رسیدم که هنوز اون صفا و صمییمت تو دل بعضی از مردم ما هست از اتوبوس که پیاده شدم یه نسیم خنک صورتم رو نوازش داد وای خیلی لذت بردم اطرافم رو نگاه کردم دوستم رو دیدم که منتظر من ایستاده بود وقتی وارد شهر شدم یه شهر خیلی کوچیک بود که همه همدیگر رو می شناختند یه شهری که همه به هم نظر لطف دارند و همدیگر رو نه به خاطر منافعشون بلکه به خاطر خودشون و صفا و محبتی که بینشون وجود داره دوست دارند تو این چند روز یکی دو بار به دیدن دریای بیکران خزر رفتم حدود 3 ساعت کنار دریا بودم وقتی دریا رو می دیدم به یاد قدرت بی کران و لایزال الهی می افتادم خدایی که مهربان ترین و زیباترین و عزیزترینه رنگ دریا سبز شده بود و ابرهای تو آسمون رو هم انگار هم رنگ خودش کرده بود یه روز هم جنگل رفتیم تو جنگل چشمهام رو بستم و فقط به صدای زیبای پرنده ها گوش می دادم چشمهام رو باز کردم سرسبزی و سرسبزی دیدم ادم وقتی سبزی و زیبایی می بیینه انگار روحیه اش خیلی عوض میشه خلاصه خیلی بهم خوش گذشت وقتی به تهران رسیدم تو ذهنم این شهر بزرگ رو و با اون شهر کوچیک مقایسه کردم دیدم چقدر ادمهاش متفاوته چقدر دلم برای خوبی و مهربونی تنگ شده چقدر دلم برای صادق بودن پاکی و زیبایی تنگ شده.......................... |
||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط
|
|
||