سردرزير از شاهراه ِ متروک پيش ميآمدند
و تپههاي ِ گُلپوش ِ بهاري
در نظرگاه ِ ايشان انتظاري بيهوده ميبُرد.
بهکُندي از برابر ِ من گذشتند بيآنکه به من درنگرند
و من ايشان را بازشناختم
چرا که از جانب ِ پدران ِشان پيغامي با من بود.
در رهگذر ِ شرابآلوده دعائي ميخواندند
|
و در مهتابيهاي ِ پُرخاطره |
|
|
|
چشمان ِ پُرخندهي ِ دختران |
يک دَم بهنظاره،
از بسترهاي ِ آشفته به جانب ِ ايشان ميگرائيد
□
و ديدم که اميد به درگاه ِ ناباور بسته بودند
و از پس ِ ايشان
جادهي ِ خالي
خسته بود.
□
|
ميدانستم که ديگرباره از اين راه |
| |
|
|
باز |
|
|
|
نميآيند. | |
ميدانستم که ديگرباره از اين راه بازنميآيند، چرا که منزلگَه ِ مقصود ِ
ايشان سرابي لغزنده بود.
ميدانستم.
با ايشان گفتم که:
|
«ــ هم دراينجاي خواهم ايستاد |
و چندان که فرزندان ِ شما بگذرند
پيغام ِ شما خواهم گذاشت.
احمد شاملو
